مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

360

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

تمنائى كن . عبد اللّه برى گفت : تمناى من اينست كه گوهرهاى خوب به من دهى . ملك فرمود كه او را بخزانه برند كه هرچه ميخواهد برگزيده ، فروچيند . عبد اللّه بحرى او را بگوهرخانه برد . عبد اللّه برى آنچه ميخواست ، جدا كرد . پس از آن به شهر عبد اللّه بحرى بازگشتند و عبد اللّه ، هميانى بيرون آورد و گفت : اين امانت گرفته ، بقبر پيغمبر عليه السلام برسان . برى ، هميان بگرفت و نمىدانست كه در آن هميان چيست . پس از آن عبد اللّه بحرى با او روان گشت كه او را به خشكى برساند . در ميان راه ، عيشى برپا و سماطى گسترده يافت و آواز تغنى بشنيدند و گروهى را بعيش مشغول ديدند . عبد اللّه برى گفت : اى برادر ، اين مردمان از بهر چه بنشاط و انبساط مشغولند ؟ مگر ايشان را عيشى برپاست ؟ بحرى جواب داد : كسى از ايشان بمرده و بدان سبب شادى همىكنند . برى گفت : مگر وقتى كه كسى از شما بميرد ، فرحناك مىشويد و تغنى ميكنيد ؟ بحرى جواب داد : آرى . اى برادر ، بازگو كه شما چه ميكنيد ؟ برى گفت : وقتى كه كسى از ما بميرد ، ما بر وى محزون و گريان شويم و زنان بر سر و روى خويشتن طپانچه زنند و جامه‌ها بدرند . چون عبد اللّه اين سخن بشنيد ، چشمانش بگشت و در خشم شد و با برى گفت : امانت بازپس ده . برى امانت بداد و بحرى ، عبد اللّه برى را به خشكى بيرون آورده ، با او گفت : تو ازين پس مرا نخواهى ديد و من ترا نخواهم ديدن . برى گفت : سبب چيست ؟ بحرى گفت : اى اهل برّ ، مگر شما امانت پروردگار نيستيد ؟ برى گفت : آرى . ما امانت خدائيم . بحرى گفت : چگونه بشما دشوار مىآيد كه خداى تعالى امانت خود بازپس گيرد ؟ پس من چگونه امانت پيغمبر عليه السلام به تو بدهم كه شما از مولود فرحناك ميشويد كه خداى تعالى ، روح در وى بامانت گذاشته . وقتى كه خواهد ، امانت بازپس گيرد چرا بر شما دشوار مىنمايد و محزون و گريان ميشويد ؟ ما را برفاقت شما حاجتى نيست . اين بگفت و به دريا فرورفت . پس از آن عبد اللّه برى ، جامه خود پوشيده ، گوهرهاى خويش برداشت و